بهشت شاعرانه ها
....
|
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط سید جبار عزیزی
|
سلام در بند آن نییم که دشنام یا دعاست یادش بخیر هرکه زما یاد می کند .
نمی دونم چی براتون بنویسم تو این وا نفسا که "غم نان " مجال همه چیرو گرفته ولی شعر همیشه پیروز میدان است . هر ازگاهی به حوزه هنری سری می زنم قراره توی حوزه ادبیات پایداری یه کارایی بکنیم . یا حق . اینو نوشتم که بدونین به یاد همتون هستم . نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط سید جبار عزیزی
|
http://piyaderooh.persianblog.ir تا زمین سرزمین احمقهاست ... بعد مرگم جنازه ی من را در (( پیاده نرو )) بیندازید ساعتی در شراب غسل دهید بعد در آبجو بیندازید مرگ من یک سوال پیچیده ست؛ آخرش سر به مهر می میرم پس به جای کفن جنازه ی من را توی پالتو بیندازید تا نگویند مرد ناکامی مرد درحسرت همآغوشی زیر و رویم به جای خاک و لحد چادر و مانتو بیندازید بعد از قبر خویش می رویم ، : (( این درخت ازجهنم آمده است ))!!! با دروغ و فریب در بین مردم شهر چو بیندازید - جرثقیل آورید و یکباره ریشه ام را درآورید از خاک نه ! تبر آورید و روح مرا با درختان مو بیندازید از سرم کاغذی بسازید و خط به خط اشتباه بنویسید خشمگینانه اش مچاله کنید گوشه ی راهرو بیندازید یا که تقویم از تنم سازید و مرا روی میز بگذارید دست من را کتاب شعر کنید ؛ گوشه ای در کشو بیندازید یا نه با یک تسلسل باطل دور باطل کنید دنیا را روح و جسم مرا - دو عقربه را - در دو میدان دو بیندازید منزوی را به انزوا ببرید ؛ شاملو را در آورید از خاک و تمام گناه نیما را گردن شعر نو بیندازید تا زمین سرزمین احمقهاست حرف من را کسی نمی فهمد های اطرافیان عزراییل !!! مرگ من را جلو بیندازید !!! نه عقل درست ؛ نه جنونی دارم نه در هیجانم ؛ نه سکونی دارم چون پنجره ای که بر زمین افتاده نه دور و بری و نه درونی دارم بادی که هر آنچه کوه پوییده منم کوهی که به جز رنج نجوییده منم تو ژرف ترین نقطه ی دریا هستی آن گل که میان ریل روییده منم نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط سید جبار عزیزی
|
این پستو می خواستم به معرفی کتاب شاعر جوان همشهری اصغر عظیمی مهر بپردازم ولی
بعلت مرده پرستی مجبور شدک به زنده یاد مشکاتیان بپردازم پرويز مشكاتيان آهنگساز برجسته و استاد سنتور ايران، به دليل ايست قلبي روز گذشته در منزل شخصیاش در تهران دار فاني را وداع گفت. استاد مشکاتیان که پنجاه و چهارمین پاییز زندگی خود را به انتظار نشسته بود به ناگاه با خزان عمر خویش مواجه شدپرویز مشکاتیان ۲۴ اردیبهشت ۱۳۳۴ در نیشابور متولد شد و كار هنري خود را در 6 سالگي با پدرش، مرحوم حسن مشكاتيان كه استاد سنتورنوازي و آشنا با ويولن و سهتار بود، آغاز كرد. وی درسال 1353 وارد دانشکده هنرهای زیبای تهران شد. مشكاتيان، رديف ميرزا عبدالله را نزد نورعلي برومند و داريوش صفوت و مباني موسيقي ايراني را نزد اساتيدي چون محمدتقي مسعوديه، عبدالله دوامي، سعيد هرمزي و يوسف فروتن فراگرفت. او كار سنتورنوازي خود را به شيوه رسمي در مركز حفظ و اشاعه موسيقي آغاز كرد و در اين زمينه بسيار موفق كار كرد و كارهاي بزرگ فراواني را در زمينه آهنگسازي و سنتور بويژه تكنوازي انجام داد. مشكاتيان از سال 58 تا سال 67 با پدر همسر خود، محمدرضا شجريان همكاري داشت كه نتيجه اين همكاري، آهنگسازي آثار ماندگاري چون «بيداد»، «آستان جانان»، «سِرّ عشق»، «نوا» و «دستان» بود.همنوازی در چاووش مشکاتیان از سال ۱۳۵۶همکاری با رادیو را زیر نظر هوشنگ ابتهاج آغاز کرد ولی پس از واقعه ۱۷شهریور ۱۳۵۷ از رادیو استعفا داد و مؤسسه چاووش را با همکاری هنرمندان گروه عارف و شیدا تشکیل داد. سپس با همکاری شهرام ناظری، تصنیف «مرا عاشق» را روی شعر مولانا ساخت. او همچنین کارهای بسیار پرباری با نوازندگانی چون حسین علیزاده (سرپرست گروه عارف و گروه شیدا) و محمدرضا لطفی (سرپرست گروه شیدا) دارد. همکاری مشکاتیان با شجریان اما به رغم ارتباط فامیلی دستخوش تیرگی شد و به قطع همکاری انجامید. پس از این قطع همکاری با محمدرضا شجریان، وی با خوانندگانی چون علی جهاندار، ایرج بسطامی، علیرضا افتخاری، حمیدرضا نوربخش، علی رستمیان و شهرام ناظری همکاری کرد. مشکاتیان همچنین در فستیوال جهانی موسیقی تحت عنوان (روح زمین) در کشور انگلستان شرکت کرد و مقام نخست را به دست آورد. سالهای خاموشی او در سالهای اخیر کارهای کمتری ساخته و خود سرپرست یک گروه موسیقی مشهور بوده است که بنا به گفته اعضای گروه به سبب کمکاری وی آن گروه از هم پاشید (در سال ۱۳۸۴). یکی از واپسین کارهای وی یک آلبوم تکنوازی بود که در سال ۱۳۸۴ نواخت و منتشر کرد. همچنین وی در روزهای ۶ تا ۹ آذر ۱۳۸۶ به عنوان سرپرست گروه عارف کنسرتی در تهران برگزار کرد که حمیدرضا نوربخش به عنوان خواننده در آن شرکت داشت. مشكاتيان، كتابهاي فراواني در زمينه سنتور و موسيقي ايراني تأليف كرده است. نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط سید جبار عزیزی
|
بیژن دایی چی ( ارژن ) در سال 1348 در کرمانشاه به دنیا آمد ولی چند سالی ست که مرکز نشین شده است " چهل کلید " گزیده اشعار اوست که با حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی توسط نشر تکا ( توسعه کتاب ایران) در شمارگان 8000 نسخه به چاپ رسیده است. کتاب در 197 صفحه و شامل پنج فصل رباعی و، غزل و فراغزل می باشد که فراغزل از جمله پیشنهاد های ارژن در عرصه شعر است پیراهنی ار آه برایت دارم اولین دفتر رباعی اوست که در سال 1377 روانه بازار کناب شد . رنگ انارکه شامل رباعی ، غزل و فراغزل است در سال 1382 به زیور طبع آراسته سد. سومین دفتر ارژن " بی هم شدگان " است که در سال 1384 چاپ شد عشق من وتو حرام شد هرچه که بود قربانی انتقام شد هرچه که بود دیگر حرفی نمانده با هم بزنیم بین من و تو تمام شد هرچه که بود * دنیا در دست خوابگردانها بود صحرا مسخ سرابگردانهابود مشتی تخمه دهانشانه را بسته ست این قصه ی آفتابگردانهابود ** نه برگ گلی به شاخه ها می ماند نه هیچکسی غیر خدا می ماند خوش باش و بدی مکن که از ما تنها یک خوبی و یک بدی به جا می ماند ** برف آمد و پاییز فراموشت شد آن گریه ی یکریز فراموشت شد انگار نه انگار که با هم بودیم چه زود همه چیزفراموشت شد ** با هیچ کسی مگو که در تب چه گذشت در بستر اضطراب بر لب چه گذشت این راز بزرگی ست میان من و تو ست بگذار کسی نداند آن شب چه گذشت ** باران گرفته بود و دلم هم گرفته بود آن شب که رفته بودی حالم گرفته بود مه در گوشه ی اتاق در آینه می گریست چشمان خیس آینه شبنم گرفته بود دیوارهای خشتی آیینه را شکست دیوانه ای که هیئت آدم گرفته بود من این طرف ، شکسته ی آینه ، آن طرف تنهایی ام نشسته و ماتم گرفته بود دستی مرا ورق زد و تا کوچه ها کشاند دستی که شکل دست محرم گرفته بود هوهوکشان به هیئت درویش کاملی توفان برای آمدنت دم گرفته بود ابری شبیه پنجره ای باز و بسته شد باران شبیه رهگذری غم گرفته بود گفتم منم که چنینم ، چنین نبود حال تمام مردم عالم گرفته بود ** فراغزل آبشاری از مه و پرنده
پرنده ریخت از قفس میان مه رها شدیم آبشاری از پرنده را کوه را رها شد و به روی خاک ریخت سنگ و خون و پر پر پرنده ها میان دره ها رها. پرنده های بال بسته را از آسمان کسی رها نمی کند مگر شما که با پرنده دشمنید آب تان به کوزه خاک و نان تان به سفره سنگ آسیا پر پرنده ها به روی خاک ریختند و هر پری درختی از پرنده شد و شاخ و برگش از پرنده پر. درخت می وزید و آسمان پر از پرنده می شد و دعا درخت می وزید اگر چه ایستاده بود و تو تمام می شدی میان شاخه ها قفس چکید روی خاک و زنگ زد مگر چکید از نگاه زنگ خورده ی شما
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط سید جبار عزیزی
|
مجموعه جدید علی الفتی با نام " هوای هرات " به بازار آمد
در اولین فرصت می خوام چهل کلید اثر بیژن ارژن همیشه حق با دیوانه هاست اصغرعظیمی مهر هوای هرات از علی الفتی رو معرفی کنم . یا حق نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط سید جبار عزیزی
|
آخرین برگ سفرنامه باران است که زمین چرکین است دیشب با پیامک دوست شاعر با خبر شدم که شفیعی هم از ایران رفت هر چند این دوست شاعر خودشم داره میره و براش غمگینم از همین حالا نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط سید جبار عزیزی
|
خوشبختانه
هنوز هم کلاه سرم می رود نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط سید جبار عزیزی
|
در دلم وسوسه ی از تو سرودن جاریست
در من ا ز چشم تو ای چشمه ی روشن جاریست
حس گنگیست که از سمت جنون می آید روح شمس است که تن تن تتتن تن جاریست من که پوسیده تر از روح هزار اندوهم چیست ؟ این شوروشعف چیست که در من جاریست چون نسیم از سر من می گذرد بوی تنت غنچه وار از پی تو میل شکفتن جاریست ماه را سینه ی شب فرصت روییدن داد در دلم عشق تو جانی ست که در تن جاریست شدم انگشت نمای همه ی مردم شهر شرح این قصه به هر کوچه و برزن جاریست *** تا تو هستی و غزل هست نگویم از کس باز هم در غزلم عطر خوش زن جاریست مکان فروش : کتابفروشی نیما حد فاصل میدان مصدق و چهارراه شیرخورشید کتابفروشی طبقه چهارم پاساژ سروش با تشکر از خانم مهدوی که یادآوری کردن نوبهار کتابفروشی سیروان چهاراره اجاق کتابفروشی کتیبه یا آدرستون رو کامنت بذارین نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط سید جبار عزیزی
|
"پشت این غزل مردی ست از همیشه عاشق تر" دفتریست ازشعرهای سیدجعفر عزیزی که 54 غزل را در 116 صفحه جای داده است ، کتاب توسط انتشارات داستان سرا و در1200 نسخه به زیور طبع آراسته شده است 5 "با کاروان حله برفتم ز سیستان با حله ی تنیده زدل ، بافته ز جان"
... در بارگاه چشم تو ، خیل فرشتگان داری هزار چشمه عسل در لب و دهان
می خواست بوسه بر قدم تو کند نثار قامت خمیده شد اگر این گونه آسمان
هی برگ برگ نام تورا گریه می کنم آتش زده به بار و برم شعله ی خزان
نامت کلید هر در بسته که در من است نام تو اسم اعظم عشق است بی گمان
وقتی تو نیستی همه ی واژه های من کز می کنند در قفس شعر ناگهان
پیراهنی برای تو می بافم از غزل پیراهنی تنیده زدل ، بافته ز جان
تنها همین که با غم تو دلخوشم بس است سهم تو باد آنچه که خوبی ست در جهان
*** چیزی ندارم آه ... جز این قلب عاشقم تا وقت آمدن بگذاری تو پا برآن !
5 می خواهمت به وسوسه حتی هنوز هم می ترسم از جواب تو اما ... هنوز هم
مردابی ام ، به لطف حضور تو می شود – جاری شد و رسید به دریا هنوز هم
می بینی آفتاب لب بامم ای دریغ ! با هنوز وعدهی فردا ؟ هنوز هم ؟
تنهایی " من " و " تو " پس از سالهای سال یعنی نمی شود بشود "ما" هنوز هم ؟
در این قفس پرنده شدن حسرت من است دلواپسم به خاطرگلها ، هنوز هم
مثل گذشته می شود آیا تورا سرود مثل گذشته می شود آیا ... هنوزهم؟
ماراتمام کرده همین بوده رسم او اما ادامه دارد دنیا ، هنوزهم
بر شانه های سردغزلها بدون تو می گریم –آه- بی کسی ا م را هنوز هم &&& هر چند رفته نام من از خاطرت ، ولی – من زنده ام به عشق تو سارا هنوز هم ... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط سید جبار عزیزی
|
و اما بعد از چشمان تو شناسنامه ی من است و گذشت هشت سال مجموعه ای از 52 غزل سیدجعفر عزیزی به بازار آمد در اولین فرصت کتاب رو خدمت دوستان معرفی می کنم |
|